X
تبلیغات
دختران آفتاب
تاريخ : چهارشنبه یکم آبان 1392 | 20:5 | نویسنده : نیکی

صبح که از خواب بیدار میشی و قصد بیرون اومدن از خونه رو داری، جلو آینه می ایستی و خودتو آرایش می کنی، شال رو که روی سرت می اندازی، ‌زیرش رو کمی بیشتر شل میکنی و به خودت میگی، مهم نیست گردن و … پیدا باشه، مهم اینه خفه نشم…

پشت شال رو میکشی و موهای روغن خورده و براقت رو میدی خوب بیرون که حتی کورها  هم چشمشون برق بزنه، یه لباس تنگ و کوتاه که تو بازار به اسم مانتو به تو فروختند، پوشیدی و شلوار تنگی که اسمشو زورکی شلوار گذاشتند !!!

ادکلن خفن و خوشبو هم میزنی و راهی خیابون میشی… کارت چی هست؟ دیگه خود دانی. دیگه در مورد اون مردا و پسرایی که تو کوچه و خیابون بهت مهرورزی‌ !!! می کنند و عشقشون رو تو سه سوت بهت می فهمونن کاری نداریم، اصلاً تو این مطلب کوچولو برای اونا جایی نیست…

کمی اون طرفتر تو خیابون راننده ها هم تو این ترافیک کسل کننده تو رو زنگ تفریح خوبی می بینند، بعضی چشاشون چارتا شده، بعضی از تأسف سر تکون میدن، بعضی حرص می خورند و به بغل دستی میگن: دوره آخرالزمون شده والا و … بعضی هم سرشون رو میگردونن یه طرف دیگه که این رمضونی این تشنگی و گشنگیشون بیهوده نباشه…

اما تو داری راه خودتو میری، هر قدم که برمیداری برای تو معنی خاصی نداره، اما هرکی تو رو میبینه یه جور بهت فکر میکنه… یکی فکر می کنه تو سروگوشت میجنبه !!! یکی فکر میکنه تو ضد خدایی !!! یکی فکر می کنه چقدر وقیح و بی حیایی!!! یکی فکر می کنه توی روز با چند تا پسر نامحرم هم آغوشی !!! یکی هوست رو می کنه…. یکی …

تو مغازه که میری و داری با چشمات اجناس رو خوب رصد میکنی، کسایی هم هستند که به بدن تو نگاه می کنند و خوب رصد می کنند که قیمت تیپ و هیکلت چنده ؟! شاید کمی بیشتر کنار تو اجناس رو دستچین می کنند که کمی بوی ادکلنت و کمی تیپ و هیبتت سرحالشون کنه !!!

مغازه دار هم انگار ملکه زیبایی دنیا رو دیده باشه، همه رو ول می کنه و میچسبه به تو، وقتی چیزی می خوای به شاگردش میگه واسه خانم بیار، شاگرد هم از خدا خواسته به سمتت پرواز می کنه…!!!

تو هم انگار می فهمی چقدر همه دوستت دارن، چقدر بهت توجه دارن، چقدر خاطرت رو می خوان؛ همین طوری کلاس می ذاری و به این جنس و اون جنس ور می ری و گیر میدی، انگار خیال میکنی همه بهت تعظیم کردند…

دیگه داره ظهر می شه و تو خسته از یک نیم روز کامل چرخ زدن و سر و کله زدن با مردم می خوای به خونه بری، میای سر خیابون…

حس می کنی کمی ترافیک خیابون روبروت بیشتر شده، ماشینای مدل بالا مرتب برات بوق می زنن و تو انگار به یه تاکسی نیاز داری که امنیتت رو حفظ کنه، آخه خبرایی از دزدیدن و تجاوز به زنان رو شنیدی، خوشگل هم که هستی، بدنت هم که داره نشون میده، پس حواست هست که باید تاکسی سوار شی نه ماشینای مدل بالای شخصی…

راننده تاکسی هم که گاهی با چشمای حیرت زده به آینه نگاه میکنه و تو رو می بینه !!! شاید سر و سینه ول و بازت رو نگاه می کنه، شاید داره با خودش فکر میکنه چقدر تو بی حیایی ؟!!! شاید ….

به خونه می رسی…

با کوفتگی و خستگی جنس ها رو میذاری تو خونه و می خوای آماده بشی ؟!!!

آماده چی ؟ معلومه دیگه… صدای اذان می آد !!!

شاید کسی از همه اونا که تو رو تو خیابون با چشاشون وزن کردند ندونند که نماز هم می خونی ؟!!!

وضو میگیری، چادر نمازت رو سر می کنی و جلو آینه خوب خودت رو برای نماز آماده میکنی…”

انگار خدا تنها چشمی هست که باید خودتو واسش بپوشونی… شاید خدا نامحرمه !!! شاید چون فکر می کنی تو قرآن گفته و تو احادیث اومده نباید حرفشو زمین بذاری !!! شاید چون نماز بی حجاب قبول نیست این کارو می کنی ؟!!! شاید نعوذبالله خدا به گناه می افته ؟!!! شاید …

تفکر کردن تو اسلام بزرگترین عبادات هست… خداوکیلی کمی تعقل کردن بدک هم نیست …؟!!!!



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 | 2:45 | نویسنده : نیکی



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 | 0:21 | نویسنده : نیکی

اين روزها ، ...

همه چیز را مختصر و مفید می خواهم ، اِلاّ تو را ...

انگار هیچ وقت از تو سیر نمی شوم ...

خیال کن ،  بند بندِ وجودم عطشی وصف نشدنی برای ...

با تو بودن و با تو ماندن دارند ...

میبینی ؟!!

بَند بَندِ وجودم به بَند بَندِ وجودِِ تو بسته است ...

با این همه بَند ، ....

چه آزادم ...



تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور 1392 | 22:14 | نویسنده : نیکی

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام 

اول حرفم را با یکی از اشعار حافظ که خیلی به آن علاقه دارم شروع می کنم 

درد عشقی کشیده ام که نپرس

 زهر هجری چشیده ام که مپرس 
گشته ام در جهان و آخر کار

 دلبری برگزیده ام که نپرس
سوی من لب چه می گزی که مگو

 لب لعلی گزیده ام که مپرس

 
گفتند که هر مسلمانی باید یک وصیت نامه داشته باشد منم این وقت شب نمی دونم چی شد که یک دفعه این زد به سرم که برم وصیت نامه بنویسم.

 شاید به نظر شما حرفهایم و مخصوصا این خط خرچنگ قورباغه من خنده دار باشد!

   بازی سرنوشت که این حرفها را نمی شناسد.

 اول از همه از پدر و مادر عزیزم تشکر می کنم بابت این همه زحمات که در حق بنده قدرنشناس داشته اند. 

 شنیده بودم که فرمانده های ما گفتند دست پدر ومادر را باید بوسید ومن هم چند بار قصد چنین کاری را داشتم که یک بار به شوخی توانستم دست پدرم را ببوسم البته پدرم اجازه نمی داد که دستش را ببوسم وبالاخره با چند ترفند پاسداری توانستم به مقصود خود برسم و از مادر نیز چند بار خواستم که اجازه بدهد تا دست و پای او را ببوسم و ایندفعه هم با چند ترفند پاسداری توانستم پای مادر را ببوسم .  

 خوب بریم سر بقیه مطلب که من مال و اموالی ندارم که بگم این مال داداشم و این یکی برای فلانی ، فقط چند توصیه به خواهرانم دارم که خیلی خیلی دوستشان دارم  

اول اینکه حجاب را رعایت کنند چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یک تار موی ناموس آنها را نا محرم نگاه نکند چه برسد به اینکه بیگانه ها بخواهند نگاه کج به آنها داشته باشند .  

منظورم از حجاب این است که حتی یک تار موی خود را در معرض دید نامحرم قرار ندهید.  

 دوم اینکه فرزندان خود را طوری تربیت کنید که با روحیه ایثار و انفاق وگذشت از جان خود در راه خداوند تبارک و تعالی بزرگ شوند و طبق فرمایش امام عزیز و راحلمان که می گوید از دامن زن مرد به معراج می رود .



در اینجا جا دارد که بگویم من از اول به عشق شهادت وارد سپاه شدم ولی وقتی وارد مادیات آن می شوی منظورم این است که غرق مادیات شوی فکر شهادت کم رنگ می شه من آنقدر غرق گناه هستم که خجالت می کشم از خدا طلب کنم توی ذهنم فکر می کنم که خدا به من می گه این همه گناه کردی الان شهادت می خوای که هر چی گناه کردی یکدفعه پاک بشه، البته فکر مثبت تو ذهنم می آد که می گه خدا آنقدر رحمان و رحیم هست که با توبه(صد بار شکستیم حق خودشو می بخشه ولی حق الناس می مونه که این مردم هستند اون دنیا یقه ما را میگیرند،  

در اینجا از تمام کسانی که به گردن بنده حقیر حقی دارند می خواهم که حلالم کنند چون اگر یکی را در این دنیا حلال کنند مطمئن باشند که شخص دیگری هست که اون دنیا حلالش کنه،اگر هم ما را البته بگویم بنده حقیر را بهتر است، حلال نکردند وعده ما قیامت ان شاالله که آقامون امام حسین(ع) شفاعت ما رو بکنه که از سر تقصیر ما بگذرین.   

احساس کردم این مطلب را اینجا ذکر کنم

 من خیلی به حضرت زهرا(س) علاقه داشتم طوری که هر وقت به فکرش می افتم اشکم جاری می شود و از این خانم بزرگوار می خواهم که از خدا بخواد که از سر تقصیر ما بگذره تا هر چه زودتر به اون عشق که وارد سپاه شدم برسم.

 شهادت شهادت شهادت

  در آخر با یک دعا حرفهایم را به پایان می رسونم :

  اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یده.

آمین یا رب العالمین 28/3/88 ساعت 00:48 بامداد



تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور 1392 | 22:4 | نویسنده : نیکی

بسم الله الرحمن الرحیم 

سلام 

اول حرفم را با یکی از اشعار حافظ که خیلی به آن علاقه دارم شروع می کنم 

درد عشقی کشیده ام که نپرس

 زهر هجری چشیده ام که مپرس 
گشته ام در جهان و آخر کار

 دلبری برگزیده ام که نپرس
سوی من لب چه می گزی که مگو

 لب لعلی گزیده ام که مپرس

 
گفتند که هر مسلمانی باید یک وصیت نامه داشته باشد منم این وقت شب نمی دونم چی شد که یک دفعه این زد به سرم که برم وصیت نامه بنویسم.

 شاید به نظر شما حرفهایم و مخصوصا این خط خرچنگ قورباغه من خنده دار باشد!

   بازی سرنوشت که این حرفها را نمی شناسد.

 اول از همه از پدر و مادر عزیزم تشکر می کنم بابت این همه زحمات که در حق بنده قدرنشناس داشته اند. 

 شنیده بودم که فرمانده های ما گفتند دست پدر ومادر را باید بوسید ومن هم چند بار قصد چنین کاری را داشتم که یک بار به شوخی توانستم دست پدرم را ببوسم البته پدرم اجازه نمی داد که دستش را ببوسم وبالاخره با چند ترفند پاسداری توانستم به مقصود خود برسم و از مادر نیز چند بار خواستم که اجازه بدهد تا دست و پای او را ببوسم و ایندفعه هم با چند ترفند پاسداری توانستم پای مادر را ببوسم .  

 خوب بریم سر بقیه مطلب که من مال و اموالی ندارم که بگم این مال داداشم و این یکی برای فلانی ، فقط چند توصیه به خواهرانم دارم که خیلی خیلی دوستشان دارم  

اول اینکه حجاب را رعایت کنند چون شهدای ما برای حفظ ناموس و حفظ اسلام شهید شدند تا حتی یک تار موی ناموس آنها را نا محرم نگاه نکند چه برسد به اینکه بیگانه ها بخواهند نگاه کج به آنها داشته باشند .  

منظورم از حجاب این است که حتی یک تار موی خود را در معرض دید نامحرم قرار ندهید.  

 دوم اینکه فرزندان خود را طوری تربیت کنید که با روحیه ایثار و انفاق وگذشت از جان خود در راه خداوند تبارک و تعالی بزرگ شوند و طبق فرمایش امام عزیز و راحلمان که می گوید از دامن زن مرد به معراج می رود .



در اینجا جا دارد که بگویم من از اول به عشق شهادت وارد سپاه شدم ولی وقتی وارد مادیات آن می شوی منظورم این است که غرق مادیات شوی فکر شهادت کم رنگ می شه من آنقدر غرق گناه هستم که خجالت می کشم از خدا طلب کنم توی ذهنم فکر می کنم که خدا به من می گه این همه گناه کردی الان شهادت می خوای که هر چی گناه کردی یکدفعه پاک بشه، البته فکر مثبت تو ذهنم می آد که می گه خدا آنقدر رحمان و رحیم هست که با توبه(صد بار شکستیم حق خودشو می بخشه ولی حق الناس می مونه که این مردم هستند اون دنیا یقه ما را میگیرند،  

در اینجا از تمام کسانی که به گردن بنده حقیر حقی دارند می خواهم که حلالم کنند چون اگر یکی را در این دنیا حلال کنند مطمئن باشند که شخص دیگری هست که اون دنیا حلالش کنه،اگر هم ما را البته بگویم بنده حقیر را بهتر است، حلال نکردند وعده ما قیامت ان شاالله که آقامون امام حسین(ع) شفاعت ما رو بکنه که از سر تقصیر ما بگذرین.   

احساس کردم این مطلب را اینجا ذکر کنم

 من خیلی به حضرت زهرا(س) علاقه داشتم طوری که هر وقت به فکرش می افتم اشکم جاری می شود و از این خانم بزرگوار می خواهم که از خدا بخواد که از سر تقصیر ما بگذره تا هر چه زودتر به اون عشق که وارد سپاه شدم برسم.

 شهادت شهادت شهادت

  در آخر با یک دعا حرفهایم را به پایان می رسونم :

  اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره والمستشهدین بین یده.

آمین یا رب العالمین 28/3/88 ساعت 00:48 بامداد



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 | 0:22 | نویسنده : نیکی

تهران در الجزایر

با یک نگاه به نقشه شهر ویلا یا در الجزایر متوجه می‌شوید که منطقه‌ای به اسم تهران در آن وجود دارد. این شهر که قسمت فرانسوی‌نشین الجزایر را تشکیل می‌دهد، دارای حدود 3 میلیون نفر جمعیت است.

اصفهان در آلمان


هر قدر شهر اصفهان خوش آب‌وهوا است، خیابانی که خارج از مرز‌های کشور به این نام است در دل صحرا و در آفریقای جنوبی واقع شده. البته بنا به موقعیتی که شهر اصفهان دارد این شهر با شهر‌های زیادی خواهر‌خواندگی دارد، یکی از این شهر‌ها فرایبورگ آلمان است. در اوایل سال 1390 نمایندگان فرایبورگ به شهر اصفهان سفر کردند تا در کانون فرهنگی ایران شرکت کنند. در این مراسم بود که استارت خواهر‌خواندگی بین دو شهر در آلمان و ایران زده شد.

اصفهان در مالزی

خیابان اصفهان در نزدیکی مرکز شهر کوالالامپور و در فاصله بسیار اندک از میدان تاریخی و معروف مردکا (Merdeka) و المان‌های معروف تاریخی این شهر مانند مسجد جامع قرار دارد. این خیابان کوچک در محل تلاقی دو خط حمل و نقل شهری LRT (ایستگاه بانداریا) و KTM (ایستگاه بانک نگارا) قرار داشته و همچنین در مجاورت مرکز خرید مدرن SOGO واقع شده است.


با تصویر نقشه گوگل، موقعیت خیابان اصفهان در کوالالامپور را مشاهده می‌کنید اصفهان خواهر‌خوانده 13 شهر گوناگون در جهان است که از این میان می‌توان از بارسلون، اسپانیا، فلورانس ایتالیا، سن‌پترزبورگ روسیه، یادش رومانی، کوالالامپور مالزی، فرایبورگ آلمان، ایروان ارمنستان، هاوانا کوبا، کویت، شیان چین، کیوتری ژاپن، لاهور پاکستان،‌داکار سنگال، بعلبک لبنان، بیروت لبنان و استانبول ترکیه اشاره کرد.

تبریز در ایالات متحده آمریکا

در شهر مشهور "رالی" در کارولینای شمالی ایالات متحده، منطقه‌ای به نام تبریز وجود دارد که به عنوان پایتخت رالی به حساب می آید. تبریز آمریکا به عنوان پایتختی به حساب می‌ آید که حاکمان زیادی در آن زندگی کرده‌اند، تبریز آنجا مثل تبریز خودمان یک منطقه باشکوه به حساب می‌آید.

تهران، نیوهمپشایر، چارلستون ایالات متحده آمریکا

یکی از جاده‌‌های فرعی که در آمریکا وجود دارد به اسم تهران نامگذاری شده است. این جاده زیبا نزدیک شهرستان سالیوان است. در سرشماری سال 2010 جمعیت این شهر 5 هزار و 114 نفر اعلام شد. دور تا دور این جاده پر از درخت است. در شهرستان سالیوان که به موازات این جاده است، روستاییانی زندگی می‌کنند که هر روز برای رسیدن به شهر از این جاده عبور می‌کنند.

دریاچه نراقی در آمریکا

نراق یکی از شهر‌های استان اصفهان است که فامیل تعداد زیادی از مردم ایران شهر "نراقی" است. جالب است بدانید سال 1980 خانواده‌ای به نام فامیل نراقی در این مکان زندگی می‌کردند که در کنار خانه بزرگشان دریاچه‌ای بود. این دریاچه به نام همین خانواده نامگذاری شد. اگر در نقشه نگاه کنید، می‌بینید که یک دریاچه کوچک به اسم "دریاچه نراقی" در دل "مودستو"ی کالیفرنیا وجود دارد و هنوز به همین نام خوانده می‌شود.

خیابان ایران در آمریکا

در شهر مینه سوتا در آمریکا خیابانی وجود دارد به اسم ایران. این خیابان در 37 کیلومتری شهر مینیاپولیس در ایالات مینه سوتا قرار دارد. کسانی که اولین بار در این مکان زندگی کردند روستاییان، مهاجران و کشاورزان بودند اما رفته رفته سبک زندگی شهری وارد این منطقه شد و گروهی از اسکاتلند، انگلیس، ایرلند و... وارد این مکان شدند. البته یک بزرگراه نیز در همین ایالت وجود دارد که به نام ایران Iran Path Northfield Minnesota, USA است.

خیابان تهران در کره‌‌جنوبی

یک خیابان در بخش گنگ‌نام شهر سئول کره‌جنوبی وجود دارد که نامش تهران است. شرکت‌های "سامسونگ" و هینیکس" دفاتری در این خیابان دارند. یکی از گرانترین سازه‌های کره نیز در همین خیابان تهران است. در این قسمت شرکت‌های ال‌جی و سامسونگ مشغول به کار هستند. پیشینه نامگذاری این خیابان به اسم "تهران" به پیش از انقلاب برمی‌گردد، زمانی که شهردار وقت تهران در سال 1354 به سئول کره سفر کرد، همان زمان بود که دو خیابان بزرگ در پایتخت دو کشور به اسامی "سئول" (در تهران) و تهران در کره نامگذاری شد.




تاريخ : پنجشنبه نهم خرداد 1392 | 0:20 | نویسنده : نیکی
دوستش دارم . . .


بزرگیش را ... سکوتش را ... عظمتش را ...

اُبهتش را ... تنهاییش را ...

حکمتش را ... صبرش را ... و ...


بودنش عادتیست , مثل نفس کشیدن ! . . .




تاريخ : یکشنبه پنجم خرداد 1392 | 19:24 | نویسنده : نیکی


تاريخ : چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 | 23:2 | نویسنده : نیکی

الهی به امید تو که هر چه از تو رسد عشق است


 



تاريخ : یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 | 18:34 | نویسنده : نیکی

درحيرتم كه چه نويسم!روی سخنم باكيست! باخفته است يا بيدار؟ اگربا خفته است خفته را خفته كی كند بيدار؟واگر با بيداراست بيدار در كار خود است. وانگهی نويسنده چه نويسد كه خود نامه سياه است و از دست خويش در فرياد.

چون از كشتزارهای خود بي خبرم آسوده می چرخم. آه اگر از پس امروز بود فردايی.



  • بلاگ کامپیوتری
  • سرکه